يکشنبه ٢٥ آذر ١٣٩٧
به سایت نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی ساری خوش آمدید.ثبت نام بیست و دومین جشن ازدواج دانشجویی آغاز شد.جهت ثبت نام به سایت ezdevaj.nahad.ir مراجعه فرمایید.
اخبار > حکایت های شیرین و جذاب
 


شماره خبر :٥٤٠٨٩٨   تاریخ انتشار خبر : 1397/05/01    ا   ٠٩:٤٤
 

حکایت های شیرین و جذاب

مرحوم شیخ احمد کافی و مرد کاباره دار

 

مرحوم کافی نقل کرده است که :
«پارسال خدا یک توفیق به من داد. من خیلی شرمنده خدا هستم، خیلی زیاد. من یک وقتی فکرش را کردم، دیدم خدا بیش از سهم من چیزی به من داده. ‌اینقدر سهم ما نمی‌شد. به جهتی که من پارسال ده روز در کرج منبر می‌رفتم. یک روز در کرج می‌رفتیم جلوی یک جایی، دیدیم خیلی مردم می‌روند آنجا. گفتیم‌ اینجا کجاست؟ گفتند حاج آقا ‌اینجا کاباره است. من هم یک جوری هستم در برنامه تبلیغیم که ‌اینقدر یاس و نا امیدی در قاموس لغتم نیست … من گفتم صاحب‌ اینجا کیست؟ گفتند یک جوانی است، سی چهل سالش هم بیشتر نیست. هفت هزار زمین بود، یک استخر بزرگ داشت، قایق توی آن می‌گذاشتند و زن‌ها، پسرها، دخترها، مردها همه مختلط بودند. غوغایی و یک رسوایی عجیبی بود. عرق، شراب، وسکی، کنیاک و‌ این‌ها می‌خوردند.
گفتم : می‌شود ما ‌این صاحبش را ببینیم؟
گفتند : نه حاج آقا، یک طوری هست.
من هم دلم درد می‌کند برای ‌این کارها. هر چه فکر کردم که چطور با ‌این صاحب کاباره تماس بگیریم دیدم یک بچه هیاتی را سراغش بفرستیم با ‌این رفیق نیست … یکی از‌ این داش‌های کرج را من دیدم.
گفت : حاج آقا سلام علیکم، امری داشتید؟
گفتم : سلام علیکم، آره بیا ‌اینجا ببینم.
گفتم : شما با ‌این صاحب کاباره‌ رفیق هستی؟
گفت : آره.
گفتم : آنجا هم رفتی؟
گفت : خیلی (خنده حضار).
گفتم : ما یک کار داشتیم.
گفت : چیست؟
گفتم : فقط می‌خواهم‌ این(صاحب کاباره) را دو ساعت به من برسانی.
گفت : کجا بیاد؟
گفتم : من فردا یک خرده زودتر، از تهران می‌آیم کرج. یک ساعت می‌آیم خانه تو …
آمدیم و نشستیم. یک خرده انداختم در وادی شوخی و تفریح و دو تا قصه و یک خرده حالش آوردم تا یک انسی با من پیدا بکند. راه دارد کارها.
بعد گفتم : فلانی؟
گفت : آره،
گفتم : روزی چقدر اینجا (کاباره) درآمد داری؟
گفت : خدا می‌رساند.
گفتم : کاباره و عرق و شراب، خدا می‌رساند؟!
گفت : روزی هفت هشت(هزار) تومان در می‌آید.
گفتم : هفت هشت هزار تومان فروشه؟
گفت : نه، روزی هفت هشت هزار تومان درآمد هست.
گفتم : هفت هشت هزار تومان چیزی نیست، هفتاد هشتاد هزار تومان چیزی نیست، هفتصد هشتصد هزار تومان چیزی نیست، هفت هشت میلیون تومان در روز چیزی نیست، هفتاد هشتاد میلیون تومان در روز چیزی نیست، هفتصد هشتصد میلیون تومان در روز چیزی نیست، هفت هشت میلیارد تومان در روز برای تو چیزی نیست.
گفت : چطور؟
گفتم : با ‌این چوبی که خدا بنا است در قیامت به تو بزند ‌این پول‌ها چیزی نیست.
گفت : چه چوبی؟
گفتم : آقای عزیز، قرآن می‌گوید حرام است، امام می‌گوید حرامه، دین می‌گوید حرامه، اطباء دنیا دارند داد می‌زنند می‌گویند استعمال مشروبات الکلی، خون ریزی مغز می‌آورد، دیوانگی درست می‌کند، زخم معده درست می‌کند. تو چرا همچین کردی؟
به جان شما مردم، هر چه از قرآن و روایات و نصایح بلد بودم گفتم، دو سه ساعت راجع به شراب و عرق به ‌این (صاحب کاباره) گفتیم، دیدیم نه آقا، ‌این گوشت ناپزه. به ‌این زودی‌ها پخته نمی‌شود. حوصله می‌خواهد. ‌این را برایتان می‌گویم گوش کنید حرفم را بگیرید. به صاحب ‌این مجلس امام صادق علیه السلام قسم، از ‌این توسلات، من چیزها گرفته‌ام. یکی‌ این است. تا خسته شدم، دیدم هر کاری کردم در این صاحب کاباره اثری نکرد، یک دفعه همینطور که با ‌این حرف می‌زدم، زبانم با او(صاحب کاباره) حرف می‌زد ‌این دلم را فرستادم درب خانه خدا.
گفتم : خدایا، می‌دانم می‌خواهی به من بفهمانی، بگویی حاج کافی حرف‌هایت را بزن، ببین اگر من اثر در آن نگذارم هیچ عرضه‌ای نداری …
گفتم : خدایا اثری بگذار ‌این صاحب کاباره منقلب بشود. به حقّ حق قسم، تا ‌این توجه قلبی را به ذات مقدس حق پیدا کردم التماسش (التماس خدا) کردم کمکم کن، دو کلمه به صاحب کاباره گفتم، یک دفعه دیدم مثل بمب منفجر شد ‌این سرش را دارد به دیوار می‌زند، داد می‌زند.
گفتم : چی شده؟
گفت : حاج آقا چکار بکنم.
گفتم : داداش، درب کاباره را ببند.
گفت : یک گرفتاری دارم، هفتاد هزار تومان قرض(بدهی) دارم، دست یکی از ربا خورهای کرج هست.
گفتم : تو که گفتی روزی هفت هشت هزار تومان درآمد داریم.
گفت : تا یک چیزی جمع میشود سر میز قمار می‌نشینم و می‌بازم. همیشه بدهکارم.
گفتم : حالا می‌گویی چکار کنیم؟
گفت : اگر شما میتوانی هفتاد هزار تومان یک جایی برای من قرض بکن، مجانی نمی‌خواهم، خانه هم دارم رهن می‌دهم.
گفتم : دو ساله من هفتاد هزار تومان پول قرض می‌کنم به تو می‌دهم.
گفت : چهار ساله.
گفتم : چهار ساله.
گفتیم : بسم الله.
به امام حسین علیه السلام قسم، یک ریالش را جایی سراغ نداشتم اما با خودم گفتم خدایا ما روی میخ تو می‌پریم تا روی عرش. یقین دارم اگر برای تو (خدا) هست درست می‌کنی. اگر هم که توی بازی هستم بگذار در تهیه پول بمانم. ‌این دیگر مربوط به نیت است … برای ‌اینکه ‌این(صاحب کاباره) سرد نشود شب در شهر کرج یک منبری داشتم ‌این را با خودم برداشتم بردم آنجا. رفتیم آنجا و بالای منبر مطرح کردم و یک خرده تشویقش کردم که باز ، صبح پشیمان نشود. به مردم گفتم که قرار شده ‌این (صاحب کاباره) همچین جوانمردی بکند و کاباره را ببندد و ما هم قرار هست یک خدمت مختصری به او بکنیم … وقتی از بالای منبر آمدیم پایین، یک بنده خدایی مال کرج هست شهرسازی داره آنجا، ما را کشید کنار، گفت حاج آقا نمی‌خواهد تهران از کسی پول قرض کنی من یک چک می‌نویسم هفتاد هزار تومان به‌ تو می‌دهم. اگر کسی برای خدا قدم بردارد خدا به حال خود نمی‌گذاردش.
گفتم : جلال جان (صاحب کاباره) کی درب کاباره را می‌بندی؟
گفت : حاج آقا هر وقت هفتاد هزار تومان را دادید.
گفتم : اگر همین الان چکش را به تو بدهم،
گفت : همین الان می‌بندم …
سه چهار تا ماشین سواری برداشتیم رفتیم درب کاباره … رفتیم آنجا، ده پانزده تا شاگرد داشت. یک وقت ‌این‌ها با تعجب دیدند که حاج کافی آمده کاباره. گفتیم بریم جلو. پسره (جلال) را انداختیم جلو. جلال یک وقت جلوی شاگردهایش داد زد … جگرم را حال آورد.
گفت : به فرمان ولی عصر (عج)، کاباره تعطیل است.‌
این‌ها (شاگردها) به خیالشان که ‌این مست کرده دارد یک چیزی همینطوری میگوید. یک دفعه ‌این‌ها دیدن که آقا جلال، واقعاً آقا جلال شده …
من گفتم : جلال جان، چهار پنج هزار نفر ناهار تهیه ببین برای روز جمعه. من در مهدیه اعلام می‌کنم و همه رفیق‌ها با ماشین می‌آییم ‌اینجا، داخل صف می‌ایستیم هر نفر ده تومان به تو می‌دهیم ناهار می‌خوریم که خیال نکنی چهار تا عرق خور که رفت مذهبی‌ها مُرده‌اند. فقط، انسان خوب درست نکنید ‌این خوب را هم نگه بدارید. فقط توبه کن درست نکنید ‌این توبه کن را جمع و جورش بکنید. یک ناهاری درست کرد و از مهدیه رفقا را برداشتیم رفتیم. در باغ هفت هزار متری که بلندگو می‌گذاشتند و جمعه‌ها بزن بکوب و رقص بود، ما هم همان بلندگوها را گذاشتیم و اول اذان ظهر اذان گفتیم و یک نماز جماعت سه چهار هزار نفری خواندیم بعد هم ناهار را، خود من هم ده تومان دادم که کسی توقع نکند. همه ناهارها را خوردند، با میل هم پول‌هایشان را دادند. بعد هم به جلال گفته بودم که دویست سیصد تا لنگ تهیه کند. همه هفته جمعه‌ها یک مشت اراذل و اوباش در این استخرها می‌رفتند ‌این هفته بچه مذهبی‌ها می‌خواهند شنا کنند جگرهایشان حال بیاد … شنا کردند و دو نفر از وعاظ تهران هم دعوت کرده بودم منبر رفتند. حاج علامه مداح هم گفتیم آمد یک قصیده‌ای خواند و غوغایی شد. علما خبردار شدند یک مشت آمدند، منبری‌ها آمدند …
جلال ماه رمضان امسال آمد خانه ما. گفت حاج آقا، گفتم بله، گفت من امسال کارهایم را کرده‌ام می‌خواهم بروم مکه…»(۱)

--------------------------- 

۱-کافی ، شهید نیمه شعبان صفحه ۱۲۲ الی ۱۲۵

 

 

علامه مجلسی ولوطی های اصفهان

در زمان « مجلسیِ اوّل» که از علمایِ بزرگ اصفهان بود، لوطی هایِ اصفهانی مزاحم مردم می شدند و آن ها را اذیّت می کردند. روزی لوطی ها جلویِ یکی از مؤمنان را گرفتند و به او گفتند:« ما می خواهیم امشب مهمانِ تو باشیم. » مرد مؤمن با خود اندیشید:« اگر آن ها را دعوت نکنم در آینده مزاحم خانواده ام می شوند و اگر آن ها را دعوت نمایم با وسایلِ موسیقی و لهو و لعب به خانه ام می آیند و در خانه کارهای زشت و گناه آلود انجام می دهند.» مرد به ناچار، نزدِ مجلسی رفت و مشکلِ خود را با او در میان گذاشت. مجلسی چند لحظه فکر کرد و سپس گفت:« آن ها را دعوت کن که به خانه ات بیایند.» هنگام شب، مجلسیِ اوّل، زودتر از مهمانان به خانه ی مرد مؤمن رفت و به انتظار لوطی ها نشست. وقتی لوطی ها آمدند و مجلسی را دیدند، پکر شدند و تصمیم گرفتند کاری کنند که مجلسی قهر کند و برود تا مویِ دماغشان نباشد. با این تصمیم، رئیس لوطی ها به مجلسی گفت:« جناب آقا! مگر راه و روشِ ما لوطی ها چه عیبی دارد که به ما اعتراض می کنید. و شما چه خوبی دارید که ما باید شما را ستایش نمائیم؟» مجلسی گفت:« ما هزاران عیب داریم ولی نمک شناسیم. اگر نمک کسی را خوردیم، دیگر نمکدان نمی شکنیم و به او خیانت نمی کنیم و لطف او تا پایانِ عمر از خاطرمان نمی رود ولی من این صفت را در شما نمی بینم.»
نکته ای که هرگز نباید فراموش کرد این است که در زمینه ای که دیگران را امر به معروف می کنیم خود نیز کوشا باشیم تا عمل ما تأثیر داشته باشد در غیر این صورت مورد خشم خداوند واقع خواهیم شد.
لوطی گفت:« در اصفهان، از هر کس می خواهید، بپرسید تا ببینید ما نمکِ چه کسی را خورده ایم که نمکدانش را شکسته باشیم و به او بد کرده باشیم.» مجلسی گفت:« خودم گواهی می دهم که شما همگی نمک نشناس هستید. آیا شما نمک خداوند را نخورده و نمکدانِ او را نشکسته اید؟ خداوند که این همه نعمت به شما داده، نعمت سلامتی و چشم و گوش و دهان و دست و پا و … به شما داده و هر روز شما را بر سفره ی خود نشانیده و روزی شما را رسانیده است، چرا نمک به حرامی می کنید. این همه از نعمت های الهی استفاده می کنید و باز هم سرکشی و گناه و پیروی از هوی و هوس می نمائید. لوطی ها مانند برق گرفته ها در جای خود خشکشان زد و به ناگاه از خواب غفلت بیدار شدند. سکوت مطلق بر خانه حکمفرما شد. پس از مدّتی، لوطی ها که سر به زیر انداخته بودند، یکی یکی از خانه خارج شدند. صبح روز بعد، لوطی ها به خانه ی مجلسی رفتند و در حضورِ او از گناهانِ خود توبه کردند. ما نیز در عمر خودمان از نعمت های بی شمار الهی استفاده می کنیم ولی خدا را فراموش کرده ایم. آیا ما از آن لوطی هایِ گناهکار نیز بدتر شدیم که متوجّه لطف و محبّتِ بی پایانِ خداوند نمی شویم؟ (1)
—————————–

1-داستان های شهید دستغیب( ص ۶۰ -۶۲)

 

 

امر به معروف و نهی از منکر مرحوم قوام به زن خیابانی

حجتالاسلام والمسلمین ناصر نقویان برای من تعریف کردکه:
مرحوم قوام از وعاظ معروف تهران بود. او سی روز برای فردی منبر رفت و پس از آن که یک ماه تمام شد ، صاحب منزل روضه به او پاکتی داد که حاوی مقداری پول بود .
مرحوم قوام موقع بازگشتن به منزل ، زن خیابانی و منحرفی را دید که در کنار خیابان ایستاده است و…
به راننده گفت : نگهدار!
راننده با تعجب توقف کرد .
مرحوم قوام پیاده شد و رفت پیش اون خانم .پاکت پول را درآورد و روی آن مطلبی یادداشت کرد و داد به خانم و برگشت .
راننده از او پرسید :حاج آقا ! با این خانم چکار داشتید ؟ آخه این …
قوام گفت: من به این خانمی که دیدی گفتم :
خانم محترم ! شما که اینقدر خوب و وجیهه هستید ، چرا گرفتار این اوضاع و احوال نامناسب شده اید ؟!
سپس پاکت پول را در آوردم و روی آن شماره تلفن خودم را نوشتم و پاکت را به او دادم و گفتم :
این حاصل یک ماه سخنرانی من است ! از این پولها برای زندگیت خرج کن ! اگر باز هم مشکل مالی داشتی به این شماره ای که روی پاکت است زنگ بزن …
مدیون هستی اگر بخاطر پول نجابت و شرافتت را از دست بدهی .
مرحوم قوام تعریف کرده است که : یک سال از این ماجرا گذشت . روزی در یکی از مجالسی که من حضور داشتم ، آقایی آمد و گفت : حاج آقا ! خانم من با شما کار دارد .
گفتم بگویید تشریف بیاورد .
زنی چادری و محجبه آمد و پس از سلام گفت : مرا می شناسید ؟
گفتم:نه !
گفت : من همان زنی هستم که پارسال در کنار خیابان به من پول دادید . اون پول زندگی مرا عوض کرد وباعث برکت و توبه و نجاتم شد . من اکنون ازدواج کرده ام و زندگی آبرو مندانه ای دارم .اون آقایی هم که اومد گفت من با شما کاردارم ، شوهرم است !!(۱)
———————-
۱-روزنامه کیهان -۲۳/.۸/سال۱۳۸۵-ص۶

 

 

حجت الاسلام والمسلمین حسین انصاریان و مرد مشروب فروش

استاد حسین انصاریان تعریف کرده است که :

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن مشروب و یک عده‌ای هم مست هستند و یک عد‌ّه نیز تازه وارد شده ونشسته‌اند.

طلبه بلاگ در ادامه درباره این ماجرا به نقل از شیخ حسین انصاریان می‌نویسد: من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید!

گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟

گفت : چرا !

گفتم: پس من درست آمدم.

گفت: فرمایشی دارید؟

گفتم: یک کلام!

آن زمان هم من سی سه سالم بودوجوان بودم!

گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه ! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم!

گفت: بگو!

گفتم: پروردگارعالم فرموده است : مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا ، دیگر از او حیا می‌کنم.

گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟احساس کردم که تکان عجیبی خورد!.

گفتم: دیروز چقدر در آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان!

هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند.

او پول را گرفت و همه را از مشروب فروشی بیرون کرد.

آنگاه با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم.

سپس من رفتم رفقایم را آوردمو هر یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز خریدیم و آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود.

چلوکباب هم داشت!

روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم!

بعد هم دیگر کارش رونق گرفت و آنجا تبدیل به چلوکبابی شد!

———————

۱- سایت جهان نیوز-تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۰

{news-tip)

برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




عنوان